تبليغاتX
* دی *

* دی *

 

مرا از مرتبه ی دوست تنزّل دادند!!!

بهتان عاشقی و دلباختگیم زدند!!!

                                               به کدامین گناه؟

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت20:24توسط محمّدرضا جابری | |

 

خدا دید که جان می دهد

زخم بر تنش از ستاره افزون تر است

عزراییل را فرمان داد که جانش بستان

عزراییل گفت : از کجای این بدن شروع کنم؟

گفت : از رأس !

گفت : این سر پر از زخم است،چشم ها پر خونند،لب تشنه است و ... نتوانست

ندا آمد : یا ایّتهاالنفس المطمأنه ارجعی الی ربّک...

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت22:59توسط محمّدرضا جابری | |

از این پس میهمان شما هستم

ببخشید اگر همراه خوبی نبودم

حلالم کنید

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت0:26توسط محمّدرضا جابری | |

قلم توتم من نیست و  توتم پرست هم نیستم!

تبلیغ و ترویج خرافات هم نمی کنم

من عمل می کنم به آن چه که فراخوانده شده ام

حرف و شعاری هم ندارم

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت13:23توسط محمّدرضا جابری | |

 

دنبال بقیه ی مطلب نرید ! همش همینه !

نتوانستن...

 یا

 نخواستن ...

و

... مصلحت ؟!

+نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت20:11توسط محمّدرضا جابری | |

 

نمی دونستم در مقابلش چه عکس العملی داشته باشم!می دونستم که وظیفه ی انسانی و وجدانی من اینه که حتمأ اونو دریابم ولی وسوسه ای هم مدام در درونم نعره می کشید که نه!!!

اصلأ نمی شد با اون وضعیت تنهاش گذاشت و بی تفاوت بود.نمی تونستم رک و راست حرفامو بزنم! باید طوری وانمود می کردم که آزار دهنده نباشه.خیلی سختم بود. 

تصمیممو گرفتم ...

نمی دونم باید از خودم راضی باشم یا نه؟

نمیدونم کار درستی کردم یا نه؟!

امیدوارم خدا ازم راضی باشه.

+نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت0:39توسط محمّدرضا جابری | |