|
باید بارید از جنس خون تا آخرین قطره پر حرارت و سرخ جوشان و پر طغیان
آزمودم و آزموده گشتم جهلم بسیار است هنوز باز نمی دانم چه کسی سربلند است اینجا ؟!
حیوان که ظاهرأ عقل نداشت یاد گرفته بود که به انسان کمک کند،به او محبّت می کرد و کودک وار به دوراو می گشت! او را نوازش می کرد و همه ی زندگیش انسان بود... امّا انسان! انسان چه قبل از ازدواج و چه بعد از آن حیوان بیچاره را مورد انواع آزارها و سوءاستفاده ها قرار می داد! حیوان حریف عقل و تدبیر و سیاست انسان نبود. تمام رفتار و گفتار و کردار انسان را از روی عشق و علاقه می دانست! همانطور که خود اینگونه بود. القصّه.. خدا که شاهد تمام این ماجراها بود انسان را به مرتبه ی حیوان تنزّل داد و حیوان را به درجه ی انسان رساند. حیوان که وارد دنیای معنا و آگاهی شده بود خیلی لذّت می برد از اینکه می توانست نعمت و لذّت عشق را درک کند.هر روز بر میزان عشق و علاقه اش افزوده می شد و آن را به همگان ارزانی می داشت امّا انسان! انسان ذایقه ی محبّتش را از دست داده بود.معنی و مفهوم چیزی را درک نمی کرد. نمی توانست این حقارت را بپذیرد ! خواست که به زندگی حود پایان دهد.حیوان از راه رسید . خواست که مانع شود.خواهش و التماس می کرد .حاضر بود جانش را هم فدای انسان کند. ولی دیگر انسان این چیزها را نمی فهمید و هلاک شد.
|
درباره من![]()
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 پیوندها
مسعود |