تبليغاتX
* دی *

* دی *

 

باید بارید

از جنس خون

تا آخرین قطره

پر حرارت و سرخ

جوشان و پر طغیان

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت14:28توسط محمّدرضا جابری | |

 

آزمودم و آزموده گشتم

جهلم بسیار است هنوز

باز نمی دانم

چه کسی سربلند است اینجا ؟!

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت20:51توسط محمّدرضا جابری | |

 

حیوان که ظاهرأ عقل نداشت یاد گرفته بود که به انسان کمک کند،به او محبّت می کرد

 و کودک وار به دوراو می گشت! او را نوازش می کرد و همه ی زندگیش انسان بود...

امّا انسان!

انسان چه قبل از ازدواج و چه بعد از آن حیوان بیچاره را مورد انواع آزارها و سوءاستفاده ها

قرار می داد!

حیوان حریف عقل و تدبیر و سیاست انسان نبود. تمام رفتار و گفتار و کردار انسان را از روی

 عشق و علاقه می دانست! همانطور که خود اینگونه بود.

القصّه..

خدا که شاهد تمام این ماجراها بود انسان را به مرتبه ی حیوان تنزّل داد و حیوان را به درجه ی

انسان رساند.

حیوان که وارد دنیای معنا و آگاهی شده بود خیلی لذّت می برد از اینکه می توانست نعمت و

لذّت عشق را درک کند.هر روز بر میزان عشق و علاقه اش افزوده می شد و آن را به همگان

ارزانی می داشت امّا انسان! انسان ذایقه ی محبّتش را از دست داده بود.معنی و مفهوم

 چیزی را درک نمی کرد.

نمی توانست این حقارت را بپذیرد ! خواست که به زندگی حود پایان دهد.حیوان از راه رسید .

خواست که مانع شود.خواهش و التماس می کرد .حاضر بود جانش را هم فدای انسان کند.

ولی دیگر انسان این چیزها را نمی فهمید و هلاک شد.

+نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت14:27توسط محمّدرضا جابری | |