تبليغاتX
* دی *

* دی *

 

همسایه ام می گفت: از زندگی بیزارم!

 زندگی چیزی نیست، مگر مایه ی درد و عذاب!

دیروز از قبرستانی گذر می کردم.

زندگی را دیدم که بر گور او به رقص در آمده بود!

 

                                              "جبران خلیل"

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت22:9توسط محمّدرضا جابری | |

 

خواهی به ناز دار و خواهی خوار ...

ولی یادت هست که تو را در اوج می خواهم!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت23:54توسط محمّدرضا جابری | |

 

روی سنگ قبر بعضی ها باید تاریخ تولد و مرگ را یکی نوشت!

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت18:39توسط محمّدرضا جابری | |

 

هان ای برّه به هوش باش...

به هوش باش که گرگان و شغالان دشمنان همیشگی تو هستند!

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت1:44توسط محمّدرضا جابری | |

 از رابیند رانات تاگور:

روز روشن بود که میهمانان ناخوانده به خانه ام درآمدند.

گفتند: اگر اجازت دهی در گوشه ی خانه ات اندکی بیاساییم.

گفتند: تو را چه باک که در پرستش پروردگارت ما نیز شرکت کنیم.

پس از آن که عبادت تو به پایان رسد، ما نیز بهره ی خود را برمی گیریم.

با دلی شکسته و آزرده، بیچاره و درمانده، پژمرده و افسرده

با جامه های ژولیده و فرسوده، لرزان و هراسان در گوشه ی خانه ام جا گرفتند.

سپس در تاریکی شب دیدم که میهمانان نیرو گرفته و با گستاخی

 به پرستشگاه من در آمدند!

و ثواب عبادتم را که نذر پروردگار خویش کرده بودم، با دست های ناپاک خود ربودند!

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت3:33توسط محمّدرضا جابری | |

 

ما مغلوب یا پیروز تفکرات خودمان هستیم

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت0:11توسط محمّدرضا جابری | |