تبليغاتX
* دی *

* دی *

 

آیه ی ۵۵ سوره ی کهف

انسان های تربیت نیافته، ایمان نمی آورند! زیرا بیش از هر چیز

به دنبال مجـادله و منـازعه هستند و هـدفشان این بـوده که در

گفتـگوها بر دیگری مسلّط شوند! نه آنکه حقیقت معلوم و به آن

تسلیم شوند.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت13:28توسط محمّدرضا جابری | |

 

اگر مـا " بی دل و جـان " هستیم ؛ دست کم نسبت به زنـدگی چنیـن نیستیـم!

بلکه ؛ اکنـون با همه ی انـواع " تـمنـیّـات " روبـروییم . با خشمی ریشخند آمیـز در

آنچه " آرمـانـهـا " می نامیمشان، در حال غور و تأمّـل هستیم.

ما خویش را خوار می شماریم تنها از آن رو که لحظاتی وجود دارند که نمی توانیم

آن انگیزش نامربوطی را که " آرمـانـگـرایی " نام دارد ؛ مهار نماییم.

تـأثیـر نــازپــروردگـی بیش از اندازه، نیـرومنـد تر از خـشم فـرد بی دل و جـان است!

 

 

پ.ن: بی تعارف، چندین و چند بار خوندم تا کمی از فرمایش جناب " نیچه " سر در بیارم!

 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت22:43توسط محمّدرضا جابری | |

 

پس از ارسال قسمت نخست از " خاطرات حج " به قلم این حقیر، نکاتی به

ذهن خطور کرد که لازم دانستم با خوانندگان عزیز در میان بگذارم:

-نوشتن یادداشت های بلند و بی سر و ته! که به زعم برخی دوستان سبک

و شیوه ای جالب در نگارش است، مورد توجه ی لازم قرار نمی گیرد! شاهد

این مدّعا نشانه هایی است که از جانب نگارنده در متن داخل شده بود ولی

دیده نشدند! پس کم گوی و گزیده گو چون دُر ای پسر...

-تجربه ی زیادنویسی و روده درازی برای خودم که ...ای بدک نبود...

و حالا قسمت اصلی داستان که امیدوارم بتونم منظورمو خوب بیان کنم...

 

من و بیمار سرطانی

قسمت دوم و پایانی

 

" عمو " به گفته ی کسانی که میشناختنش، گنده لات محله ی عباسی بوده

و لقبش " علی فری " بوده! احتمالأ بخاطر موهای فری که داشته. چیزی که از

" عمو " همیشه تو ذهنم تبلور می کرد و بعد از گذشت این همه سال هنوز از

یادم نرفته اینه که می گفتن: " عمو " همسرشو هر جایی نمی برده با خودش

و اگر هم مجبور بوده جایی با همسرش بره،شونه به شونه و همردیف همسرش

راه نمی رفته و همیشه چند قدم جلوتر از اون راه می رفته! چند باری هم که

خودم شاهد این حرکت بودم حسابی برام جالب شده بود.

" عمو " به همراه یکی از رفیق فابریک هاش، هر سال برای خوش گذرونی و

عشق و حال... راهی دیار فرنگ می شده و حسابی خوش می گذرونده...

که بعد از پیروزی انقلاب توبه می کنه و میشه اهل نماز و مسجد و این آخری ها

زیارت خونه ی خدا و میشه " حاج علی ".

یادتون هست که تو قسمت اوّل گفته بودم: جوون برای اینکه مشکلاتش حل

بشه نذری کرد و نذرش این بود که: یه حال مشتی به یکی از بنده های خدا

بده! از قضا مسیر زندگی " عمو " و این جوون تو جایی مثل خونه ی خدا به هم

گره می خوره!

" عمو " همون بیمار سرطانی داستان منه که چنان درد و بیماری امونشو بریده

بود که بستری شدن ها و عمل کردن ها هم کفاف بیماری کشندشو نداده بود و

همه ی اطرافیانشو از این بابت نگران کرده بود. دلیل تشدید کننده ی این نگرانی

ثبت نام " عمو " برای حج عمره بود که با توجه به بیماری و شرایط جسمانی ای

که داشت، امیدی برای رفت یا بازگشتش نبود! مضاف بر اینکه نمی شد در مورد

مشکلی که داشت چیزی به خودش گفت و منصرفش کرد که در این صورت

مرگش زودتر از موعدی فرا می رسید که سرطان لعنتی قولشو داده بود...

پس از مشورت با روحانی فامیل که از بیماری " عمو " هم اطلاع داشت، تصمیم

بر این شد تا حتمأ " عمو " به این سفر آسمونی بره چرا که زیارت خونه ی خدا

تو تقدیرش قرار گرفته که تو دم دمای آخرش، تسکینی براش باشه.

موضوع مهم دیگه این بود که کی می تونه از پس کارهای " عمو " بر بیاد و اونو

این ور و اونور برای طواف و زیارت و ...ببره و نذاره که هیچ رقمه اذیت بشه.

جوون قصه ی ما هم در جریان قضیه قرار گرفت و به همه اطمینان داد که همه

جوره هوای " عمو " رو داشته باشه و خوب تر و خشکش کنه. این بود که حتی

اتاق جوون و " عمو " یکی شد و تمام خاطرات حج این دو نفر با هم رقم خورد.

برای " عمو " که چند تا عمل جراحی کرده بود، حتی راه رفتن هم مشکل شده

بود و مجبور بود روی ویلچر بشینه! جوون می دید که چطور " عمو " اون وقتهایی

که روی ویلچر می شینه، دستشو جلوی صورتش می گیره تا نکنه شناخته

بشه! همون " عمو " یی که همردیف همسرش راه نمی رفت، حالا مجبور بود

ویلچر نشین بشه و کسی دیگه این طرف و اون طرفش ببره! جوون یک بار هم با

زیرکی تموم خواسته بود که عصا به دست " عمو " بده تا وقتی که راه می خواد

بره، زمین نخوره ولی غرور " عمو " بیشتر از این بود که حاضر بشه عصا به دست

بگیره!

جوون کم کم به یاد نذری که کرده بود افتاد و مصمم تر شد که نذاره حتی آب تو

دل " عمو " تکون بخوره. چند باری هم از شیطون شنیده بود که: چرا داری خودتو

الّاف یکی دیگه می کنی!؟ چرا نمی ری جاهای دیگه ای رو ببینی که خیلی ها

آرزوی دیدنشو دارن که بعدأ حسرتشو نخوری !؟ و چه و چه ... ولی اون وادی

مقدّس تر از این بود که این حرف ها خریدار داشته باشه.

جوون و " عمو " حسابی به هم عادت کرده بودن و بدون هم جایی نمی رفتن!

حتی " عمو " چای یا غذایی رو که جوون براش تدارک می دید، فقط می پسندید

و حسابی تو این چند وقته وزن اضافه کرده بود.

جوون اکثر شب ها بیدار بود و کاملأ حواسش به " عمو ". چند باری هم صحبت

" عمو " رو با همسرش شنیده بود که چقدر عاشقونه و دلبرانه بوده و از این

بابت خوشحال و متعجب شده بود.

مهلت دو هفته ای حج به پایان رسید و هر کی رفت سر خونه و زندگی خودش.

جوون چند باری پس از سفر " عمو " رو دیده بود ولی تنها چیزی که یادش مونده

پوست آویزونی بود که تا استخون خیلی فاصله داشت!

وقت " عمو " تموم شده بود و باید می رفت ولی متفاوت. باید می شد " حاج

علی " و می رفت. شاید باید می شد عاشق همسرش و می رفت. شاید باید

 می شکست و می رفت و خیلی شاید ها و باید های دیگه که ما نمی دونیم...

 

من این پایین نشستم سرد و بی روح
تو داری می رسی به قله ی کوه
داری هر لحظه از من دور میشی
ازم دل می کنی مجبور میشی

تا مه راهو نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ ِ مــُـرده از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمونم

خودم گفتم که تلخه روزگارت
منو بیرون بریز از کوله بارت
 
دلم می مـرد و راه بغض و سد کرد
به خاطر خودت دستاتو رد کرد
منم اونکه تو رو داده به مهتاب
کسی که روتو می پوشونه تو خواب
 
کسی که واسه آغوش تو کم نیست
می خوام یادم بره، دست خودم نیست
 
با چشم تر اگه تو مه بشینی
کسی شاید شبیه من ببینی

تا مه راه و نپوشونده نگام کن
 اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ مرده از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمونم

 

روحش شاد یا حق و التماس دعا

 

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت14:51توسط محمّدرضا جابری | |

 

الوعده وفا...

قبل از شروع به نوشتن "خاطرات سفر حج " چند نفری هستند که همین

الآن چهرشون جلوی رومه! سیّد محمّـد، صادق چنـاری، گلبو فیوضی، لطیف

نکویی، روح الله انصاری...و خیلی های دیگه که میدونم خوندن این چند سطر

براشون متفاوت و پر معناست و یادآوری سفر حج رفته و نرفته دل های پاک و

آسمونیشونو تکون میده! نکته ی جالب اینه که علیرغم فرصت هایی که سال

گذشته در عمـره ی دانشجویی برام مهیا شده بود، قسمت نشد برم و فرصت

برای همیشه از دست رفت! و تنها سفرم برمیگرده به فروردین ماه سال 86 که

همراه خانواده بودیم.

 

این نوشته رو تقدیم می کنم به " محمّد صادق چناری " که تا مرز حاجی شدن

پیش رفت ولی ... کیه که از معادلات خدا سر در بیاره؟! انشاالله به وقتش میره...

 

با این بیت از سعدی عرایضمو شروع می کنم:

سلسلـه ی مـوی دوسـت حلقـه ی دام بـلاسـت

هر که در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست

 

من و بیمار سرطانی

قسمت اوّل

پاییز سال 85 بود و سرما کم کم داشت خودشو به رخ همه می کشید و وجود

سرد و غمبارشو به جان های رنجور و درمانده تحمیل می کرد.

جوانی خسته از اولین تجربه ی کاری در یک روز تعطیـل، بی خیـال از اتفاقـاتی

که می رفت زندگی حال و آینده اش را رقم بزند، با همه خداحافظی کرد و سوار

بر ماشین شد و راهی منزل شد و چون هنوز به آن محل شناخت کافی نداشت

مجبور شد کمی بیراهه سیر کند تا در زمان مقرّر به وعده گاه برسد! وعده گاهی

که زمان آن طوری تعیین شده بود تا معجـزه ای رخ بدهد! درمیان غوغای حاصله از

جنگ آهن پاره ها،جایی که اراده ای از هیچ کسی بر نمی آمد و این سفینه های

فلزی برای خونریزی و جنـون بی تابی می کردند، خداونـد وارد شد و اوضاع را آرام

ساخت!

همه چیز فقط در چند ثانیه اتّفاق افتاده بود و بزرگراه به صحنه ی جنگی ویرانگر و

خانمانسوز بدل شده بود! هر گوشه ای از این میدان نبرد، مجروحی و زخمی ای

مشاهده می شد و جوان بی آنکه خواسته باشد، مسبّب این واقعه قلمداد شده

بود! چرا که پر پروازش را همراه نداشت تا وقتی پاهایش را می خواهند ببندند، پر

بگشاید و رها شود از قفس!

پس از اینکه میدان نبرد کمی آرام گرفت و شیطان از میدان گریخت! جوان جسارت

به خرج داد و از حمله ی سایر دشمنان بی خبر از همه جا به شکست خوردگان و

مجروحان جلوگیری کرد تا خدای نکرده خونی به ناحق نریزد. شاید اولین باری بود

که صدای ناله و بی تابی مرد و زنی خوشحالش می کرد! چون مرده ها نمی توانند

سخنی بگویند! معرکه جای بزدلان و ترسویان نبود. شیـطان هم که مسبّب اصلی

فاجعه بود، گریخته بود و جوان را با وجدانش تنها گذاشته بود. وجدانی که هیچ گاه

حاضر نشد درد و رنج قفس را به آزادی خفّت بار ترجیح دهد. وجدانی که بارها و بارها

مورد تمسخر و استهزاء قرار گرفت! وجدانی که مجبور شد دارایی هایش را برای زنده

کردن نفسی فدا کند و زندگی خودش را نیز.

جوان، که حالا بی پر و بال شده بود و مدتی را هم در قفس گذرانده بود، بسیار رنجور

و پریشان بود. صحنه ی نبرد را نمی توانست فراموش کند. شیطان را در حال فرار دیده

بود ولی تعقیبش نکرده بود و مانده بود تا شاید بتواند زندگی ای را نجات بخشد. ولی

لطف خداوند را هم دیده بود که تلاش و زحمتش را بی پاسخ نگذاشته بود و زندگی ای

دوباره به مجروحان بخشیده بود و چون خودش هم گرفتار شده بود نذری کرد تا شاید

رها شود. چون سابقه داشت که بعضی نذرهای مادی را فراموش کند، این بار کمی

متفاوت نذر کرد. نذر کرد:" خدایا تو مرا که هیچ قصدی مگر قصد خیر نداشتم رهایی بده،

من هم خدمت صادقانه ای به بنده ای از بندگانت خواهم کرد! چنان که رضای تو باشد...

ادامه دارد...

 

پ.ن: من نه نثر قوی ای دارم و نه استعداد و تخیّل لازم برای نویسندگی رو! پس به بزرگواری

خودتون کمی ها و کاستی ها رو ببخشید. انشاالله با راهنمایی هاتون متن قابل خوندنی

نوشته بشه.

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت1:38توسط محمّدرضا جابری | |

 

صادق عزیز ماست!

 

خدا داند...

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت23:54توسط محمّدرضا جابری |

 

از خصوصیات زمان ما این است که متأسفانه فقط افراد پست و پلید،

 صاحب اراده و پشتکار می باشند!

 

                         " آلفرد کاپو "

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت12:9توسط محمّدرضا جابری | |

 

بـعد از ارسـال قسمت های اوّل و دوم " انـدرزهـای ماکیـاولیـستی "

و برای اینکه الگوی " سه گانـه سازی در عالم هنـر " ( سه گانه ی

پـدر خوانـده، سه گانه ی ارباب حلقه ها،دزدان دریـایی کاراییب و...)

رعایـت شده باشه! اقـدام به ارسال قسمت سـوم از این مجموعـه

را می نمایم. امید است که مورد پسند، توجّه و تعمّق بیش از پیش

دوستان و بازدیدکنندگان عزیز و محترم قرار بگیره. یـه قولی هم میدم!

 میخوام به زودی زود خاطرات سفـر حـج خودمـو بذارم اینجا...

 نیکولو ماکیاولی عقیده داره:

شهریـاری که فـریـب می دهد، همیشه کسانـی را خواهد یافـت که

 اجازه ی فریـب خوردن به خود بدهند...!!!

+نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت14:56توسط محمّدرضا جابری | |