|
می دانـم فـراموشکاری ! کمی بیشتر ادامه بده تا برای همیشه از خاطرت سفر کنم...
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد. خداوند پذيرفت. او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلندتر از بازوي آنها بود، بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت: اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم، همان قاشقهاي دسته بلند. ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند، با آنكه همه چيزشان يكسان است؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند. هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست که در دهانش غذايي بگذارد!!!
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد: ميگويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد اما من به اين کوچکي بدون هيچ کمکي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از بین تعداد بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفتهام او از تو نگهداري خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه؟ کودک گفت کودک ميدانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سئوال ديگر از خدا پرسيد: خدايا اگر من بايد همين حالا بروم، نام فرشته ام را به من بگو!؟ خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد به راحتي مي تواني اورا ناجي صدا کني
۲۵ آوریل، سالروز تولد اسطوره ی بازیگری جهان، آل پاچینو، مبارک.
پزشک بر بالین پسرک نشست و گفت: " فردا صبح قلبت را خواهم گشود ..." پسرک کلامش را قطع کرد و گفت: "مسیح را در آنجا خواهی یافت ..." پزشک رنجیده خاطر نگاهی کرد و ادامه داد: "قلبت را باز خواهم کرد، تا ببینم چقدر آسیب دیده است ..." پسرک گفت: "ولی وقتی قلبم را باز کنی مسیح را آنجا خواهی یافت." پزشک به والدین پسرک که آرام و خاموش نشسته بودند نگریست و ادامه داد: "وقتی میزان آسیب وارده را ببینم، قلبش را خواهم بست و سینه اش را دیگر بار خواهم دوخت، بعد خواهم اندیشید که چه باید کرد." پسر:"اما مسیح را در قلبم خواهی یافت، کتاب مقدس می گوید و همۀ سرودهایی که در کلسیا میخوانیم میگویند، که مسیح در آنجا زندگی می کند. او را در قلبم خواهی دید." پزشک به ستوه آمده بود: "من به تو خواهم گفت که در قلبت چه خواهم یافت. عضله های آسیب دیده را، خون اندکی که به آن می رسد و رگهای ضعیف را خواهم یافت و بعد درمی یابم که چگونه تو را بهبود بخشم." پسر: "تو مسیح را آنجا خواهی یافت. او آنجا زندگی می کند." پزشک از اتاق بیرون رفت.
|
درباره من![]()
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 پیوندها
مسعود |