تبليغاتX
* دی *

* دی *

 

می دانـم فـراموشکاری !

کمی بیشتر ادامه بده تا برای همیشه از خاطرت سفر کنم...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت19:43توسط محمّدرضا جابری | |

 

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد. خداوند پذيرفت. او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلندتر از بازوي آنها بود، بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود.

آنگاه خداوند گفت: اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم، همان قاشقهاي دسته بلند. ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند، با آنكه همه چيزشان يكسان است؟

خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند. هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست که در دهانش غذايي بگذارد!!!

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت1:43توسط محمّدرضا جابری | |

 

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد: مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد اما من به اين کوچکي بدون هيچ کمکي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از بین تعداد بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداري خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه؟ کودک گفت:
اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم واينها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود. کودک ادامه داد: من چطور مي‌توانم بفهمم مردم چه مي‌گويند وقتي زبان آنها نمي‌دانم. خداوند گفت:فرشته تو زيباترين و شيرين‌ترين واژهايي را ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني. کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي‌خواهم با شما صحبت کنم؟ اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: فراشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو يادخواهد داد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده‌ام که در زمين انسان‌هاي بدي هم زندگي مي‌کنند. چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ فراشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. کودک با نگراني ادامه داد: من هميشه به اين دليل که ديگر نمي‌توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد گفت: فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من هميشه در کنار تو خواهم بود.

کودک مي‌دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سئوال ديگر از خدا پرسيد: خدايا اگر من بايد همين حالا بروم، نام فرشته ام را به من بگو!؟ خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد به راحتي مي تواني اورا ناجي صدا کني ...

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت2:29توسط محمّدرضا جابری | |

 

۲۵ آوریل، سالروز تولد اسطوره ی بازیگری جهان، آل پاچینو، مبارک.

 

 

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت11:46توسط محمّدرضا جابری |

پزشک بر بالین پسرک نشست و گفت: " فردا صبح قلبت را خواهم گشود ..." پسرک کلامش را قطع کرد و گفت: "مسیح را در آنجا خواهی یافت ..." پزشک رنجیده خاطر نگاهی کرد و ادامه داد: "قلبت را باز خواهم کرد، تا ببینم چقدر آسیب دیده است ..." پسرک گفت: "ولی وقتی قلبم را باز کنی مسیح را آنجا خواهی یافت." پزشک به والدین پسرک که آرام و خاموش نشسته بودند نگریست و ادامه داد: "وقتی میزان آسیب وارده را ببینم، قلبش را خواهم بست و سینه اش را دیگر بار خواهم دوخت، بعد خواهم اندیشید که چه باید کرد." پسر:"اما مسیح را در قلبم خواهی یافت، کتاب مقدس می گوید و همۀ سرودهایی که در کلسیا میخوانیم میگویند، که مسیح در آنجا زندگی می کند. او را در قلبم خواهی دید." پزشک به ستوه آمده بود: "من به تو خواهم گفت که در قلبت چه خواهم یافت. عضله های آسیب دیده را، خون اندکی که به آن می رسد و رگهای ضعیف را خواهم یافت و بعد درمی یابم که چگونه تو را بهبود بخشم." پسر: "تو مسیح را آنجا خواهی یافت. او آنجا زندگی می کند." پزشک از اتاق بیرون رفت.
بعد از عمل، پزشک در دفترش نشسته بود و یادداشتهایش را روی نوار ضبط می کرد، "سیاهرگی آسیب یافته، سرخرگی لطمه دیده، عضله ها در گسترۀ زیادی از بین رفته، نه امیدی به پیوند و نه راهی برای ادامه درمان، تنهاعلاج مسکن است و ملازم بستر شدن. و اما تشخیص، ..." پزشک لحظه ای تأمل کرد و بعد ادامه داد، "در طول یکسال، مردن و از دنیا رفتن." نوار را متوقف کرد، ولی هنوز می خواست حرف بزند. با صدای بلند گفت: "چرا؟ خدایا چرا این کار را کردی؟ او را به اینجا آوردی، قرین درد و رنج ساختی و به این مرگ زود رس محکوم نمودی، چرا؟
"
ندایی در وجودش طنین انداخت: " این پسرک، این برۀ من، قرار نبود مدتی طولانی در رمۀ تو باشد، او بخشی از رمۀ من است و همیشه خواهد بود. اینجا در رمۀ من، او درد را احساس نخواهد کرد، آنقدر آسوده خواهد بود، که حتی تصورش برای تو مقدور نیست. پدر و مادرش نیز روزی به او خواهند پیوست و آرامش را در خواهند یافت و رمۀ من همچنان بزرگ و بزرگتر خواهدشد." اشک گرم از دیدگان پزشک روان بود، اما گرمای خشمش از آن نیز فزونتر بود: "تو پسرک را آفریدی و قلبش را خلق کردی، اما او چند ماه دیگر خواهد مرد. چرا؟" ندای خدایش دیگر بار در گوشش ترنم کرد: "این پسرک، این برۀ من، به رمۀ من باز خواهدگشت، چه که وظیفه اش را انجام داده، من بره ام را در رمه تو قرار ندادم تا او را از دست بدهم، بلکه تا برۀ گمشدۀ دیگری را باز یابم." پزشک گریست
.
پزشک بر بالین پسرک نشست. والدین او آن سوی بسترش نشسته بودند. پسرک بیدار شد و زیر لب زمزمه کرد: "قلبم را گشودی؟" پزشک گفت: "آری بازش کردم." پسرک پرسید: "چه یافتی؟" پزشک گفت: " مسیح را دیدم، که در آنجا می زیست."

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت2:4توسط محمّدرضا جابری | |