|
در سرزمین هرز سرشاخه های سبـز نمی رویـد حمید مصدق
برای خواهرم: زینب کریمیان . . . . . . . . . . . . . . . . تهی هستم ببخش برایشان متأسفم
برای سحر رومی از قول صادق چناری عزیز عجب شانسی آوردی که این روزهای ما را نمی بینی. خوش به حالت که مردی خانم رومی! خوش به حالت که پیش خدا نشسته ای و دلت قرص است. خوش به حالت که دلشوره دوستانت را نداری که زنده اند یا مرده.خوش به حالت که رای نمی دهی. خوش به حالت که آنجا دزد ندارید. خوش به حالت که آنجا ناظران را بیرون نمی کنند. خوش به حالت که آنجا خدا ناظر است. راستی سحر نظر خدا راجع به این باتومها و خونها و کابلها و شیشه ها چیست؟ تا حالا وقتی برای این مردم گریه می کند کنارش بوده ای؟ تا حالا خشم خدا را از دست اینهایی که مردم را کتک می زنند دیده ای؟ آن طرفها تلویزیون هم دارید؟ خوش به حالت که آنجا دروغ نمی شنوی. خوش به حالت که حرفهای شیطانی تحویلت نمی دهند. خوش به حالت که کسی حرفهایت را برعکس پخش نمی کند.راستی اوضاع ارتباطات آنجا چطور است؟ اگر یک مادرمرده ای خواست مادرش را از نگرانی نجات دهد چه کار می کند؟ با موبایلش تماس می گیرد؟ اگر آنتن نداشت چه؟ اگر پیامک قطع بود چه؟ اگر تلفنهای همگانی خورد و خاکشیر شده بود چه؟ سحر سحر سحر... سحر سحر سحر... سحر سحر سحر... سحر سحر سحر... پ.ن1: به امید آزادی تمام زندانیان و اسیران پ.ن2: صادق عزیز! از هر واژه و احساسی تهی شدم! همین کار ازم بر اومد فقط! ببخشید یا حق
|
درباره من![]()
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 پیوندها
مسعود |